اولین دست دستی کردن نفس مامان
شنبه 30 فروردین،مادرجون به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س) جشنی ترتیب داده بودند.از چهارشنبه ما به منزل مادرجون و پدرجون رفته بودیم تا بهشون کمک کنیم.تو این چند روز من خیلی فرصت نکرده بودم اون طور که باید برای شما وقت بگذارم! شما هم این مسئله رو کاملا حس کرده بودی و بهانه گیری می کردی.روز مهمانی هم حسابی کلافه بودی،خانه حسابی شلوغ بود،من هم درگیر کارها بودم و هرازگاهی بهت سر می زدم و بغلت می کردم.شما هم تا تونستی گریه می کردی و بهانه می گرفتی،اما خوب با همکاری اطرافیان قدری آروم می گرفتی... خدا رو شکر مهمانی به خوبی برگزار شد.آخر شب که خانه خلوت شده بود و شما هم تقریبا سرحال بودی شروع کردی به دست دستی کردن.اون دستهای خوشگل و کوچولوت رو به هم می زدی و ما هم کلی ذوق می کردیم.نفسم با شنیدن صدای دستهای کوچولوت و ذوق کردنت خستگی این چند روزه مامانی حسابی از بین رفت.عزیزدل مامان الهی همیشه شاد و سرحال باشی...



اولین دست دستی کردن نفس مامان
